این کتاب ماجرای یک آخوند پیرمرد شیعه است که در دوران تبعید درعراق مگس ها را نمی کشت و آنها را با تاباندن پارچه از اتاق بیرون می کرد و به اطرافیانش می گفت اینها هم حق زندگی دارند . سپس به پاریس رفت و از آنجا بیانیه های قشنگ در باب آزادی احزاب و بیان میداد . اما هنگامی که به ایران آمد از همان روز نخست روی بام مدرسه علوی شروع به کشتن مخالفان کرد، هزار هزار مردان و زنان را به جوخه های اعدام سپرد. حتا زنهای باردار را اعدام کرد. قلم ها را شکست ، لچک مذلت بر سر زنان کرد، موسیقی و شادی را از بین برد، اقتصاد مملکت را مال خر کرد و دو آخوند دزد را بر گرده مردم ایران سوار کرد . پس از مرگش این دو آخوند در دزدی و چپاول با هم رقابتی چشمگیر کردند تا اینکه نخست وزیر دوران امام کاندید رییس جمهوری شد و مردم به جان آمده آن کشور از ناچاری و به گمان اینکه در این یار امام تحول اعلام شده است به او رای دادند و در حمایت از رای دزدیده شده او به خیابان ریختند و کشته دادند اما این نخست وزیر پیشین همچنان سوزن نوارش در دوران امام گیر کرده بود و تمام فرصت ها سوزانده شد. این رمان تلخ همچنان ادامه دارد، اما امیدواریم آقای موسوی تا همینجای داستان را بخواند ، شاید روند این قصه پر غصه ما تغییر کند ....
No comments:
Post a Comment